امان از این سرما !
دیشب بهم زنگیدنو گفتیدن ساعت ۶ میام دنبالت بریم بیرون ٬ از طرفی داداشی خونه َمون بود گفتیدم لطف بفرمایید ساعت ۷ تشریف فرما شوید.. آی منم کشتونده ی این بیرون رفتنم
اونم تو یه شب پاییزی که هواش زمستونیه
بعد از اینکه شامو زدیم به بدن رفتیم کوه صفه
ازماشین که پیاده شدیم دندون بالایام با پایینیام کنسرت ساز دندونی گذاشته بودن ! با اینکه پالتو َم پوشیده بودم ولی تموم ِهیکلم واسه خودش داشت بندری میرفت
حالا داریم میریم بالا :
ــ انگار سردتونه ؟
ــ این لرز٬ لرزه بندریه مابقی قـِرای ِ ۵شنبه َس جامونده بودن
(رو که نیس سنگ پا قزوینه !)
خدا رحمت کنه رفتگان ِهمه رو من جمله فردین خان رو که الگوی ِعامو خاص گردیده شد
کاپشنشو درمیاره و اصراررر پشت ِاصراررر که بپوشید حالا ما َم یه تیپ زدیم مامان ! ایشون میخوان با این کاپشن ِسایز ۴۰ ایکس لارجش بشم خنده بازار خاصو عام ! 
چه کنیم که به قول ِشاعر شیرین سخن گفتنی تا توانی دلی بدست آور کاپشن بپوش هوا سرده
اگه بولوتوثش بدستون رسید به منم بدین ثواب داره آخه آینه دمو دستم نبود میخوام قیافه مبارکه اون لحظه مو ببینم !
کل ِملّت تو کوه صفه با دیدن ِ من دلشاد شدن
دلشونو شاد کردم ایشالا خدا دلمو شاد کنه !
یه ذره که رفتیم بالا رو یه سکو نشستیمو از اون بالا کل ِاصفهونو چریدیم
چقد قشنگ بود به خدا ...دوس داشتم از اون بالا اینقد داد بزنم تا عقده این چند روزم خالی بشه ...
سخن از آشپزی به میان آورده شد و بنده َم با کمال ِخونسردی گفتیدم جنابعالی در روز اول از مهارتتون در زمینه آشپزی گفتید
دیگه جای هیچ بحثی نیس !!! بعدش صحبت صحبت ِسحرخیزی شد ..گفتیدن تا چه ساعتی خوابی؟ آی حال میده واسه کسی که مجبوره هر روز صبح ساعت ۵ بزنه از خونه بیرون مفتخرانه وقاطعانه بگی تا ساعت ۹
این هفته قراره واسه آزمایش خون بریم البت شنیدستیم که خیلی شلوغه و باید ساعت ۶ ملاهادی باشیم ایشون میفرمایند بنده ساعت ۴ صبح از خواب بیدارت میکنم تا خوش خوشانت نشه و در طول زندگیت لااقل یه بار سحر خیز باشی بنده هم عرضیدم باکی نیس افتخار میدم واسه یه بارم شده باهات همدردی کنم 

یه عالمه آدم یهوکی میریزن تو خونه َمون با کیکو یه خونچه شیرینیو یه انگشتر !
بعدش بالاخره اوکی دادیم فعلاْ اول کاریم تا بعدش خدا بزرگه
میقوله و وا میره و مبدّل به دوغ میشه ٬همون جوری بی ریاو ساده میگم که : 

مهنازم گفت ایول منم پایَم فقطی به خاطر آرمیتا باید زود بریم تا سرد نشده برگردیم...سوئیچو دادم به مهنازو گفتم امروز جمعه َسو خیابونا خلوت ِاز الان تمرینو شروع میکنیم.
گفتم لامشکل ! دیه َمو اون دنیا ازت مطالبه میکنم. میام دونه دونه های ثواباتو از کفه ترازوت بار میکنم میریزم تو کفه ترازو خودم 
این چه خوابی بود آخه ؟! ملت تو خواب روحشون میرن صفاسیتی روح ما هم میره بیمارستان تو بخش سرطانیا خودشو بستری میکنه !!
چاره نداشتم بپرم تو آب هی ماچ بارونش کنم !! آخه کجا بودی تو
اصفهان بدون زاینده رود مثه آدم بدون قلبه (برخواسته از سخنان گهربار ِثمینوف )
گفتم مهناز جونم به پیر به پیغمبر ماشین تک پدال نیس فقط گاز نداره که ! یه پداله دیگه َم هس که بش میگن ترمز !!! والّا به لا در چنین مواقعی اون پدال به کار آید نه این پدال 
) رو بدرقه جون ِاینجانب فرمودن کمال تشکر و قدرانی را دارم ! چه بسا با همین دعاهای خیرخواهانه ی شما کلیا در شفاشون تعجیل داده بشه 
)خب میریم سر لُب مطلب..
حالا کی بود؟

حالا چرا حاجیو بانوان ( ! ) خودشون شفاف سازی میکنن انشاالله

مثلاْ اگه شوما جاتونو بدین به من یه خیر ببینی میندازم حواله َت
زبانت چطوره؟
من سرشار از حسم نسبت به قلقلک حساسم کلی می خندم 

اصرار مکرر گریه و زاری +شیون و ناله + ملتمسانه + عاجزانه که منم تو این جشن را بدین میخوام بخونم
منم حســــــــــــــــــاسسسس
گفتیدم :ب ِنال
عزیزم دوست دارم تولدت مبارک
تولدم مبارک تولدم مبارک
بگو ایشالا ایشالا 
روم به دیوار عاقلتر شدم 
حساب کتاب سرم میشد لامصب
اونم صاف وسط کارتون ِ زنبوری که مکه نرفته شده حاجی
بش میگفتن حاج زنبور عسل !! به مامانی گفتم وخی کارتون دیدن بسه ... فی الحال همون موقع گفتیم یالاه ما اومدیم نامحرم بین را نباشه خوبیت نداره 
بیشتر بهم دوچرخه سواری بده بلکم فرجی میشد الانه یکی بود تا منو ببر کافی شاپ تا ببینم چه مدلکیه 
چرا نذاشتی بیشتر از نوجوونیم فیض ببرم ؟ الانم که داری هی سال به سال جوونیمو ازم می سونی ....حیف که امروز تولدمه بعدشم هنوز ننه نقلی نشدم غروپُرآم مسمر ثمر واقع شه 
وقیحانه تو چشام زل زدو گفت من بریون میخوام
خیییییر افاقه ای نکرد که نکرد... قسم خورده بود پروتئین بدنشو از هتل من مهیا کنه 
هتل با میوه و شیرینی مجبور به خدمت رسانی شد
بعدش با هم راهی شدیم خیابون واسه خرید
با پولایی که بابا داده بود خرج خرید خونه کنم خرج اینجانب کردم آی حال داد
کلیا لباس خریدم عجب لباس پاییزیه مشتی اومده به بازار
البت شایان به ذکر ِ بهناز جمعه میخواس بیاد که گفتم " هتل جمعه تعطیله "
تا ۱۰ شبم اینجا بود بعدش تا خیالش راحت شد دیگه هرچی بودو نبود ِ هتلو تخلیه کرده
بعدش یادمون افتاد خوابمون میادو لالا
خبرا جیک ثانیه منتشر میشه
