تبليغاتX
خونـه کوچـیک تنـهایـیـم







خونـه کوچـیک تنـهایـیـم

امان از این سرما !

 

دیشب بهم زنگیدنو گفتیدن ساعت ۶ میام دنبالت بریم بیرون ٬ از طرفی داداشی خونه َمون بود گفتیدم لطف بفرمایید ساعت ۷ تشریف فرما شوید.. آی منم کشتونده ی این بیرون رفتنم اونم تو یه شب پاییزی که هواش زمستونیه freezinsmile1.gif : 23 par 34 pixels. بعد از اینکه شامو زدیم به بدن رفتیم کوه صفه

ازماشین که پیاده شدیم دندون بالایام با پایینیام کنسرت ساز دندونی گذاشته بودن ! با اینکه پالتو َم پوشیده بودم ولی تموم  ِهیکلم واسه خودش داشت بندری میرفت حالا داریم میریم بالا :

ــ انگار سردتونه ؟

ــ این لرز٬ لرزه بندریه مابقی قـِرای ِ ۵شنبه َس جامونده بودن (رو که نیس سنگ پا قزوینه !)

خدا رحمت کنه رفتگان ِهمه رو من جمله فردین خان رو که الگوی ِعامو خاص گردیده شد کاپشنشو درمیاره و اصراررر پشت ِاصراررر که بپوشید حالا ما َم یه تیپ زدیم مامان ! ایشون میخوان با این کاپشن ِسایز ۴۰ ایکس لارجش بشم خنده بازار خاصو عام !

چه کنیم که به قول ِشاعر شیرین سخن گفتنی تا توانی دلی بدست آور کاپشن بپوش هوا سرده اگه بولوتوثش بدستون رسید به منم بدین ثواب داره آخه آینه دمو دستم نبود میخوام قیافه مبارکه اون لحظه مو ببینم ! کل ِملّت تو کوه صفه با دیدن ِ من دلشاد شدن  دلشونو شاد کردم ایشالا خدا دلمو شاد کنه !

 یه ذره که رفتیم بالا رو یه سکو نشستیمو  از اون بالا کل ِاصفهونو چریدیم چقد قشنگ بود به خدا ...دوس داشتم از اون بالا اینقد داد بزنم تا عقده این چند روزم خالی بشه ...

سخن از آشپزی به میان آورده شد و بنده َم با کمال ِخونسردی گفتیدم جنابعالی در روز اول از مهارتتون در زمینه آشپزی گفتید دیگه جای هیچ بحثی نیس !!! بعدش صحبت صحبت ِسحرخیزی شد ..گفتیدن تا چه ساعتی خوابی؟ آی حال میده واسه کسی که مجبوره هر روز صبح ساعت ۵ بزنه از خونه بیرون مفتخرانه وقاطعانه بگی تا ساعت ۹  این هفته قراره واسه آزمایش خون بریم البت شنیدستیم که خیلی شلوغه و باید ساعت ۶ ملاهادی باشیم ایشون میفرمایند بنده ساعت ۴ صبح از خواب بیدارت میکنم تا خوش خوشانت نشه و در طول زندگیت  لااقل یه بار سحر خیز باشی بنده هم عرضیدم باکی نیس افتخار میدم واسه یه بارم شده باهات همدردی کنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:37 توسط samin |

به نام او که آفرید مرا و برای خوشبتی من ، تو را

 ساعت ۸ شب خونه َمون ولوایی به پا میشه drummersmil.gif : 58 par 51 pixels. یه عالمه آدم یهوکی میریزن تو خونه َمون با کیکو یه خونچه شیرینیو یه انگشتر !

بزنو بکوب را میندازنو منو با یخو ترشی میشونن پهلو یه آقاهه icecubesmiley.gif : 52 par 42 pixels. کنارش میشینم ! اونوخته که به خودم میامو میگم این کیه من کیم ؟! ینی این آقاهه در آینده میخواد بشه آقامون ؟! دست چپمو میارن بالا و انگشتره رو میچپونن تو انگشتم بعدش فرق ِ سر منو ٬چشو چار ِشادومادو نشون میکنن واسه شلیک نقل !

همه میریزن وسطو میرقصن خوشالی میکنن دومادو بلند میکنن ولی چرا من بغض کردم ؟! چرا خوشالیم نمیاد؟! این بغضه چیکار میکنه ته ِگلوم ؟! نکنه به خاطر داداشیه ؟! چرا تو هر شادیه باید یه دلنگرونی باشه ؟! چرا داداشی امشب اینجا نیس ؟! چرا نیس که ببینه آبجی کوچولوش ... چرا صبح بهم زنگیدو گفت امشبو نمیام !

نه !!! بغضم فقط از این نیس...دلیلش فقط این نمیتونه باشه ...به آقای بغل دستیم نیگا میکنم ینی میتونه منو خوشبخت کنه ؟ ینی میتونم خوشبختش کنم ؟ خدایا ینی سرنوشت من با اون رقم خورده ؟! با اینکه یه دوساعته رفتن ولی بازم فکر میکنم همش خوابو خیال بوده .باورم نمیشه یه نفری اومده تو زندگیم که باید دوسش داشته باشم کسی که باید بشم شریک زندگیش !

خواهرش رو میکنه بهم میگه شما دوتا پیر نمیشید ازبس هردوتاتون شادو شوخید ایشالا خوشبخت شید. بهنام اومده وسط داره میرقصه با ذوق نگاش میکنمو دست میزنم واسش...الهی قربون ِاشکای نازش بشم...داره گریه میکنه...واسه من !! چشاش قولوه خون بود ! تو حین رقصیدن گریه میکردو نزدیک بود این بغض ِمنم بترکه یهویی ....

همه شاد بودنو من تو حال خودم بودم ...شده بودیم نقش اول فیلم ِدوماد عروسو ببوس یالا asskissf.gif : 59 par 47 pixels.از چپو راست عکسو فیلمبرداری میکردن....ماشالا هزار ماشالا یکی دوتا َم نبودن کهkickedoutsmile.gif : 65 par 32 pixels. همه َم شیفته ی این بودن که عکسشون بره تو فیلم didimiss.gif : 115 par 26 pixels.

نوبت ِبریدن کیک رسید مهنوش چاقو رو برداشتو هی قر میداد...به شادوماد عرضیدم باس شاباش بدی بهش...شادوماد گفت چشششم رو چشَم ! بعدش یه پونصد تومنی چروکیده و پاره پوره دراُورد از جیبش ! منم به مهنوش گفتم مهنوش جون خرد داری پیشت ؟ گفت واسه چی ؟ گفتیدم ۲۰۰ شو بردار ۳۰۰ شو پس بده teehee2.gif : 33 par 31 pixels.

خلاصه دلتون نخواد کیکو بریدمو خوردیمو بعدش اونا رفتنو منم هنوز تو شوکم !!! امشب چه شبی بود ینی اونوخت حالا sneakingsmiley.gif : 33 par 23 pixels.

امشب با تموم شیرینیش یه غمی تو دلم بود....

پ ن ۱ : سه هفته َس که این رفتو آمدا شده.. باهم رفتیم بیرون گردیدیم... کلیا با هم حرف زدیمو تازه فمیدم اونم مثه من چله بعدش بالاخره اوکی دادیم فعلاْ اول کاریم تا بعدش خدا بزرگه

پ ن ۲ :راستی امروزم سالگرد ازدواج حضرت علی با فاطمه زهرا بود کلی ذوقیدم !

بعدا نوشت : دیشب باهاش رفتم ناژنون.بعدش باهم رفتیم خونه َشو یا به قول خودش خونه َمونو بهم نشون بده ! طبقه دوم بود یه آپارتمان ۷۵ متری نوسازو شیک که بدون کمک باباش تونسته تهیه کنه..ولی من هنوز باورم نمیشد که قراره  " من " خانوم این خونه بشم...هنوز باورم نیس که این آقا قراره همسریم بشه ! هنوز باورش نکردم! دیشب کلی با ذوقو شوق از روز عقد و عروسی صحبت میکرد..میگفت بیا عروسیمونو بریم دبی یا ترکیه یا هر جا تو بگی منم عین گاگولا میگفتم:هاااان ؟!

تو یه عالم دیگه می سیریدم...

چه لحظای سختیه فقط باید تو این لحظه ها سرمو بالا بگیرمو بگم : خدایا فقط خودت ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:26 توسط samin |

تولدّت مبارک

 

چه لطيف است حس آغازی دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيبای آغاز تنفس ...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتدای بودن !
و چه اندازه شيرين است  ۲۵ آبان
روز ميلاد ...
روز تو !
روزی که تو آغاز شدی !

تولدّت مبارک

 نسرین حاجی گودزیلا جونم ؛ دوست داشتن حسیّه که نمیشه اندازشو گفت یا نشون داد پس من مثه یه کدبانوی ِخونه داری که همش لباساش بو قرمه سبزی میده و هر روز برا آقاشون نونو ماست بار میذاره و بعضی وقتا َم ماستش از بسکی با نیایش بانو می غیبته میقوله و  وا میره و مبدّل به دوغ میشه ٬همون جوری بی ریاو ساده میگم که : 

یک عدد پاچه خوار

 اینم کادوی تولدّ  ِاینجانب که کلیا واس خاطرش تو بانک ایسته کردم wedgietariant.gif : 33 par 50 pixels.

ایشالا امسال یکی از بهترین سالای عمرت باشه ماه ِمن

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:9 توسط samin |

خدایا توبَ ه !

 

دیروز سر سفره ناهار بحث بازکردن آب شد گفتیدم من دیگه طاقت ندارم باید امروز برم در کنار زاینده رود بخونم از ته دل ترانه و شعرو سرود مهنازم گفت ایول منم پایَم فقطی به خاطر آرمیتا باید زود بریم تا سرد نشده برگردیم...سوئیچو دادم به مهنازو گفتم امروز جمعه َسو خیابونا خلوت ِاز الان تمرینو شروع میکنیم.

مهناز گفت به کشتنت میدما گفتم لامشکل ! دیه َمو اون دنیا ازت مطالبه میکنم. میام دونه دونه های ثواباتو از کفه ترازوت بار میکنم میریزم تو کفه ترازو خودم Libra

مهناز گفت پس اشکالامو بگو حواستَم بهم باشه

ولی خداییش سرهنگ بودنم عالمی داره ها !!! کلی احساس آدم بودن بهم دس داد اون لحظه

در عالم ِآدمیزادی سیروسلوک داشتم که یهوکی ننه یااااااااا قرآآآآآن عینه فیلم کلاه قرمزی که دیوار میومد طرفش با این تفاوت که تیربرق میومد طرفمون

 به حمداله تیربرق کور نبود جاخالی داد  گفتیدم حالا اگه یه تار مو  رو لباس شوهرت بود از هفت فرسنگی میدیدیاااا ولی این تیر برقو از یه قدمی نمیبینی؟!

ترسیدم نکنه راست راسکی بیوفتم بمیرم !!نکنه خوابم اینجوری تعبیر بشه ..خدایا توبَ   من غلطو بیجا جفتشو باهم بکنم که دیگه حرف از مریضی ِ مهلک بزنم ! ای خوابم جـِززز بگیری !! ای بیصاحب نشی الهی!!! ای دردو بلای ِخوابا مردم بخوره تو سرت  این چه خوابی بود آخه ؟! ملت تو خواب روحشون میرن صفاسیتی روح ما هم میره بیمارستان تو بخش سرطانیا خودشو بستری میکنه !!

گفتیدم مهناز قربونت تا پل خواجو نمیخواد بریم همینجا پل فلزی یه جا به پارک تا بریم تو پارک

بی خبر از اینکه کل ِاصفهون معین بازیشون گل کرده جمع شدن لب زاینده رود... خیلی شلوغ بود .. واااای عین ندید بدیدا کلی ذوقیدم Happy Danceچاره نداشتم بپرم تو آب هی ماچ بارونش کنم !! آخه کجا بودی تو بغل اصفهان بدون زاینده رود مثه آدم بدون قلبه (برخواسته از سخنان گهربار ِثمینوف )

واسه برگشتن زبونم هرچی آیه و دعا و صلوات بود تلاوت کرد...تو کوچه که خواس به پیچه با دنده دو همچین پیچید که پسر بخت برگشته که داشت مثه یه آدم متشخص راه خودشو میرفت از ترسش عینه اعلامیه  چسبید به دیوار skull وای در عین حرصیدن کلیاَم خندیدم پسر بیچاره جام کرده بود  گفتم مهناز جونم به پیر به پیغمبر ماشین تک پدال نیس فقط گاز نداره که ! یه پداله دیگه َم هس که بش میگن ترمز !!! والّا به لا در چنین مواقعی اون پدال به کار آید نه این پدال http://i36.tinypic.com/2ezplhd.gif

الحمدالله رب العالمین به سلامت از بیخ ِ خونه آخرت گذشتیمو به خونه رسیدیم ! الهی شکر

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:37 توسط samin |

من...سرطان خون !!! کی باورش میشه ؟!

 

دارم مثه همیشه مسخره بازی در میارمو هرهر میخندم....به قول مرضی گفتنی با دیونه بازیام غمامم از رو میبرم..مرضی میگه انگاری این خنده مثه چشمو دماغو ابرو شده عضوی از صورتت هر وقت میبینمت این نیشت تا پشت کلّه بنا گوشتو آباد کرده...ولی بیخبره که من مصداق این شعرم:

خنده بر لب میزنم تا کس نداد راز من/ ور نه این دنیا که دیدم خندیدن نداشت

یهویی مماخم شل میشه میاد پایین...ای خاک عالم پاک آبرمو ریختونده شد ! فک کردم محتویات مماخم جا کم اُوردن راهی شدن به سمت زیرزمین....ولی قرمز بود ! ولی خون بود ! خون دماغ شدم !!

فردا بدتر...پس فردا بیشتر عینه تو فیلما مدام از دماغم خون میومد...رنگم زرد شده کم خونی شدید پیدا کردم..

دکتر / آزمایش / جوابش که اومد خیلی تابلو دکترا بهم نیگا میکردنو سر ِ سرشار از فسفرشونو می جونبوندن...مامان تکیه میزنه به دیوارو بلند میگه:یا خدااااااااااااا

فکر کردن گوشام مخملیه ینی میخوان بهم روحیه بدن..همه باهام مهربون شدند..همه هوامو دارند

بابا دیگه خودش لباساشو اتو میزنه..میگه تو دست به سیاه و سفید نمیزدی الحمدالله ٬الانم بیشتر از قبل همین کارو بکن

مامان مین به مین واسم انواع و اقسام آبمیوه ها رو میاره و میگه به لَم و به میل...بعدشم میخواد اشکاشو نبینم تندی از اتاقم میره بیرونو با خداش خلوت میکنه..

خدااااا به جوونیش رحم کن...بعدشم صدای هق هقش میره تا هفت کله آسمون

این مرضی نمیدونم از کجا ملتفت شده مدام بهم میزنگه میاد پیشم بغلم میکنه و....تا تونسم ازش شامو ناهار گرفتم بازم فرداش می زنگه میگه امروز ناهار مهمون من !

اگه میدونسم اینجوریاس زوتّر به جناب سرطان خان میگفتم بیاد نامزدم کنه...هنوز نمیدونم این سرطان از نوع خفنش ِیا....

بعدا نوشت: واقعاْ از تمامی عزیزانی که دعایِ خیرشون( نگران ) رو بدرقه جون ِاینجانب فرمودن کمال تشکر و قدرانی را دارم ! چه بسا با همین دعاهای خیرخواهانه ی شما کلیا در شفاشون تعجیل داده بشه استرس

راستی حتمنی به ادامه مطلب یه سر بزنید..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:24 توسط samin |

ایثار تا چه حدّ آخه ؟!

 

خسیسی (چیه؟ نیشخندک زدی ؟ لابد توقع داشتی بنویسم اصفهانی ایی ..هااان ؟ نه جانم ما اصفهونیا با خساست بیگانه ایم بد رقم  )خب میریم سر لُب مطلب..

خسیسی رو به زنش کردو گفت : امروز جون ِ یه نفرو از مرگِ حتمی نجات دادم!

زن با تعجب گفت: از تو بعیده

خسیس :باور کن

زن : به تو افتخار میکنم تو بهترینی  حالا کی بود؟

خسیس: یه گدای ِدربه در

زن :آخی ..طفلی...داشت خودکشی میکرد؟

خسیس: نه.. بهم گفت اگه به من ۱۰۰۰ تومن بدی از خوشی میمیرم !!! 

منم به اون پول ندادم تا نمیره  

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:46 توسط samin |

بارون + تبریک به گودزیلا جان

 

بارون

 

باران ميبارد امشب بر سكوت تنهايی ام

وسكوتم با ترنم باران ، همنوا ميشود

واين بغض سنگين خيس ميشكند

بغضی كه از فراق چشمانت تا سحر منتظر بود

دل، بودنت را بهانه كرد،صدايت كرد

نشنيدی اما

با نم نم باران، زار زار گريست

 

پ ن : از این sms کلیا خوشم اومد:

سالها تاریخ شمسی گشتو گشت ٬ شادمان شد تا شنید این سرگذشت ٬ روز میلاد امام هشتم است هشت هشت جمعه ی هشتادوهشت

میلادشون مبارک

افتخار نوشت : بالاخره این بامیه های مونده ی ماه رمضون و این نونو ماستای اعیونیم + دعای خیر ۱۳عدد عیال مظلومو ستمدیده  مثمر ثمر واقع گردیده شد..با افتخار اعلام میدارم که حاجی گودی بزرگ در لیست دسته برتر ، وبلاگ های طلایی بانوان لنگر انداخت  به افتخارشون بزن کف قشنگه رو تشویق حالا چرا حاجیو بانوان ( ! ) خودشون شفاف سازی میکنن انشاالله منتظر 

حاجی گودی جونم مبارک باشه گوارای وجود

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 9:56 توسط samin

از زبان ایـنگلیش تا مکالمه ی ایرونـیش

 

یه نفری بهم زنگید گفت تو یه شرکت واست کار پیدا شده... گفت میون َت با کار چطوره؟ گفتیدم اگه مدیرعامل باشم باش کنار میام مثلاْ اگه شوما جاتونو بدین به من یه خیر ببینی میندازم حواله َت

گفت من تو رو مدنظر دارم ٬چون باید با شرکتهای خارجی درتماس باشیم باید زبان انگلیسیت خوب باشه  زبانت چطوره؟

خواسم بگم متراژش که خوبه منتها خوب تربیتش کردم نذاشتم غرب زده شه

میگه برو کلاس ِزبان .. به من چه !! چرا اون خارجکیا نمیرن ایرونی یاد بگیرن ؟! اونا تنبلن من چرا باس جورشونو بکشم

گفت مزایاش خوبه ماهی ۵۰۰ تومن حقوقش ِ با بیمه و از همه مهمتر جا پیشرفتم داره..گرچه چشام گرد شد  ولی هر چی چرتکه انداختم اگه یارو راس گفته باشه بعدش ماهی ۵۰۰ تومنو همینجوری آکبند بزارم کنار (که این از محالاته) تا کی باید منتظر باشم تا پول یه پرادو بشه اونوخت ؟!!

 

ــ دوس دارم باهات قدم بزنم میشه ؟

 ئه !!! پس راه افتادی به سلامتی دیگه میتونی قدم زقدم برداری ؟!

ــ دارم باهات رمانتیک حرف میزنم بی احساس !!

این رمانتیک خوراک سنگینی ِ برا مغزم غیر قابل هضمه واسش !!

ــ واقعاْ بی احساسی !

افترا نزن من سرشار از حسم نسبت به قلقلک حساسم کلی می خندم

* یه نگاه ِخیره ای بهم کرد که توش ۱۰۱ فوش نهفته بود !! چشمای چپو راستش پنجا پنجا فوش دادن منتها چشم چپی ِش یه دونه فوش زیر لفظی داد فکر کرد نَشنُفتم ولی شِنُفتم شد ۱۰۱ !!

ــ زیر بارون راه رفتن با یه دونه چتر بالا سرمون محشره

من:به قول سهراب خان سپهری زیر باران باید رفت همینجوری خالی !!!

* از عجایب نیشش باز میشه سرشو میندازه پایینو با خودش می زمزمه  "همینجوری خالی" بعدش با همون نیش باز میگه:

ــ خیس میشی خب !!

 خب اون گوشه موشه ها یه کارتنی چیزی می جورم میگیرم بالا سرم تا نَ خیسم

* دوباره نگاه ِخیره ایشو میخ میکنه طرفم... ولی چشاش ایندفه فوش ندادن !!! واسم از خدا شفا خواستن اونم عاجلش

ولی نمیدونم چرا رفت ؟!؟ به نظر شوما رفت چتر بیاره یَنی ؟!؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:59 توسط samin |

هی تو !!! ای روزگار دنبالت گذاشتن ؟!

 

بزنو بکوبه همه جا   

شلوغ پلوغه همه جا          Gun ToutingGun Touting

اندی خان    اصرار مکرر گریه و زاری  +شیون و ناله + ملتمسانه + عاجزانه که منم تو این جشن را بدین میخوام بخونم منم حســــــــــــــــــاسسسس   گفتیدم :ب ِنال

عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه         زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخو میخک   عزیزم دوست دارم تولدت مبارک

            

   تولدم مبارک تولدم مبارک

                                                                

تــــولدم مـــــبارک

ایشالا که هیشکی دست خالی نیومده باشه   بگو ایشالا ایشالا

خب یه ساله دیگه خانومتر شدم  روم به دیوار عاقلتر شدم  

یه ساله دیگه گذشت به همین راحتی به همین خوشمزگی 

از همون اول تو کارم یکه یک بودم حساب کتاب سرم میشد لامصب Reading a Book

گذاشتم سر  ِبه زنگار اول آبان  گفتیدم دیگه تفریح بسه زنگ زنگه زندگیه  باس بریم اونم صاف وسط کارتون ِ زنبوری که مکه نرفته شده حاجی  بش میگفتن حاج زنبور عسل !! به مامانی گفتم وخی کارتون دیدن بسه ... فی الحال همون موقع گفتیم یالاه ما اومدیم نامحرم بین را نباشه خوبیت نداره

 انگاری همین دیروز بود با صدای دلنشینم محفل مامان بابامو مُنوَر کردم 

دنبالت گذاشته بودن هااااااان؟ چرا نذاشتی یه ذره بیشتر تـَر با عروسک فینگلیام بازی کنم؟ چرا صبوری نکردی تا پسر همساده  بیشتر بهم دوچرخه سواری بده بلکم فرجی میشد الانه یکی بود تا منو ببر  کافی شاپ تا ببینم چه مدلکیه  

روی سخنم با شماس !!! ای روزگار لعنتی حق ِ بهت هر چی بگم   چرا نذاشتی بیشتر از نوجوونیم فیض ببرم ؟ الانم که داری هی سال به سال جوونیمو ازم می سونی ....حیف که امروز تولدمه بعدشم هنوز ننه نقلی نشدم غروپُرآم مسمر ثمر واقع شه  برو  ایشالا یه صد سال دیگه بیا تا هم بیشتر در غروندن مهارت کسب کنم همم حسابامو باهات تسویه کنمو با عزرائیل جونم برم صفاسیتی

پ ن ۱: وقتی فکر میکنم دیروز چه حماقتی کردم خندم میگیره !!!! با تاکسی بانوان رفیتم تو یه شهر کوچیک...همه یه جوری نیگا نیگا میکردن که فک کنم اگه یه بز نشسته بود پشت فرمون اینقذه واسشون تعجب انگیز نبود که این خانومه نشسته...گفتم این همه راننده ی زن داریم اینا چرا اینجورین؟؟ خانومه گفت چون پشت تاکسی نشستم آخه تاکسی بانوان اینجا هنوز واسشون جا نیوفتاده !!!

پ ن ۲ :کوفتش بشه ۳۵ تومن ازمون سولفید واسه یه توکه راه ..همش ۱۸۵ کیلومتربود 

پ ن ۳: خاطر خواهیَ م مصیبته ها...امروز همه خاطرخواهام هوار شدن رو پاشنه در خونه واسه دست بوسی از مامان بابام واس خاطره تولد همچنین جواهری 

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 6:32 توسط samin |

هتلدار میشویم !!!

 

خونه َ مون شده هتل منتها بی ستاره َ س... ی دونه ماه بیشتر نداره که بنده دارم جورشو میکشم

۴شنبه مرضی اومد خونمون .. تو خیال خام خودم گفتیدم با یه بندری ناهارشو سروهم میارم  ~~05 وقیحانه تو چشام زل زدو گفت من بریون میخوام  هرچی از ما که پدرت خوب مادرت خوب این هتل فقط با غذای آماده ٬ آماده خدمت رسانی به مشتریان میباشد خیییییر افاقه ای نکرد که نکرد... قسم خورده بود پروتئین بدنشو از هتل من مهیا کنه  پیش خود گفتیدم اشکال نداره روزای اوله و جیب ما هم پر ...بش بریون میدم تا این حماقت من تا آخر عمر  تو خاطرش بمونه

۵شنبه محبوبه خانوم از شویشان اِذن گرفته و راهی هتل بنده شدن  هتل با میوه و شیرینی مجبور به خدمت رسانی  شد  بعدش با هم راهی شدیم خیابون واسه خرید  با پولایی که بابا داده بود خرج خرید خونه کنم خرج اینجانب کردم آی حال داد  کلیا لباس خریدم عجب لباس پاییزیه مشتی اومده به بازار

روز جمعه ریحانه خانوم واسه شنبه هتلو رزو کردن البت شایان به ذکر ِ بهناز جمعه میخواس بیاد که گفتم " هتل جمعه تعطیله "

شنبه ریحان اومد از کله صبح تا صبونه َ شو تو هتل نوش کنه  تا ۱۰ شبم اینجا بود  بعدش تا خیالش راحت شد دیگه هرچی بودو نبود ِ هتلو تخلیه کرده  تندی رفت خونه َ شون

شنبه بعدازظهر بتی اومد گفت میخواد یه ۲۴ ساعت در اندرون هتل اطراق کنه..بالاخره شنبه شب تنها نبودمو تا ۴ سپیده ی صبح با بتی ور میزدیم 250 بعدش یادمون افتاد خوابمون میادو لالا

یه شنبه بتی ناهار میلیده و بعدشم من رسوندمش و رفتیدم خونه بهناز واسه استراحت از مهمون نوازیم ..هم کلیا خستیدم همم خرجیدم   خدا به داد بقیه َ ش برسه ..تازه مری هم زنگیده میگه پس با افسانه و اون یکی مرضیه میایم پیشت ... عجب بدبختی داریماا  حالا اگه داشتم میّت میشدم هیشکی به هیشکی خبردار نمیشد ولی واسه تلپ شدنو بخور بخور    خبرا جیک ثانیه منتشر میشه   

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:26 توسط samin |